عاشقی دل خسته بود، می توانستی جذبه ومهربانی را در چشمانش به نظاره بنشینی، او عاشق بود، عاشق خدا ونماز، هنگامه نماز، هنگامه عشق و عاشقی او بود با معبودش،
آنچنان در نمازش غرق میشد که گویی جز خدا چیزی نمی بیند، او آرام بود و به آرامش رسیده بود و هر کسی هم با دیدن او به آرامش می رسید، وقتی صحبت می کرد غرق در تبسم میشد،
آنقدر مهربان و با صفا بود که نمی توانستی به چشمانش نگاه کنی، هر وقت که از رحمت و مهربانی خدا برایت تعریف میکرد چهره اش سرخ میشد ...
با دیدنش به یقین می رسیدی که او دلتنگ است، آری؛ او دلتنگ خدا بود و هر دم روح پاکش آماده پرواز و وصال با حق بود،
در هنگامه نماز انگار میدیدی که ملائکه های عرش در تبرک جستن از زمزمه های عاشقانه اش از هم سبقت می گرفتند و به گرد او به طوافی عاشقانه مشغول می شدند.
او کسی نیست جز شیخ محمد جواد انصاری
همان کسی که دخترش در عالم بیداری می بیند که سقف اتاق پدرش شکاف برداشته و از جای خواب پدر تا به آسمان نوری عمود است و می دید که فرشتگان بر پدرش نازل میشدند و با شیخ مصافحه می کردند
و همچنین بعد از مرگش او را در بهشت دیدند که مشغول نماز است، ندایی آمد و شنیدند که کسی می گفت: شیخ محمد از وقتی که وارد بهشت شد آنی از نماز فارغ نشد!!
آری او عاشق نماز بود و به چنان لذتی رسیده بود که بهشت را با تمام لذایذش به فراموشی سپرده بود.
و حیف است! اگر آن لحظه مقدس بیاید و صدایت کنند اما تو در خواب باشی!
و خداوند همچنان منتظر توست.
پس گوش کن:
شاید نام تو را هم در میان خلوتیان آسمان فریاد کنند.
شاید تو را هم به آن قدح پرشراب دعوت کنند.
شاید تو را هم به میهمانی دوست بخوانند.